احمد احمدى بيرجندى

109

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

هميشه جامهء چرخ از رق [ 2 ] است و من غمگين * به حيرتم كه چه وقت است ماتم و كى سور ؟ فغان كه از سر جان جهان گذشتم و چرخ * هنوز نيست بر آن سر كه داردم معذور قرين دردم و دانم كه لطف شاه رسل * طبيب گردد و نگذاردم چنين رنجور حبيب حق كه بود گوهر يگانهء او * كمال قدرت حق را نهايت مقدور شه رسل كه مثال [ 3 ] هدايت دو جهان * به نام نامى او گشت در ازل مسطور همان به صفحهء هستى نگشته بود قلم * كه شد تمام به نام رسالتش منشور فلك به سجده در آمد كه بوسدش نعلين * زمانه گفت : زهى ! با ادبتر ، از ره دور ايا شهى كه پس از نام خالق جبّار * نخست نام تو گردد در آسمان مذكور تويى كه از پى سكناى خادمان درت * به گوشه‌هاى جنان بر كشيده‌اند قصور به طوف كعبهء كوى تو از زبان ملك * شنيده‌اند بسى « انّ سعيكم مشكور » [ 4 ] ز شيوهء شكرين خندهء لبت آموخت * هر آنچه كرد مسيحا به چارهء رنجور